به نظر هیچ نمی فهمم . .

از آدمی رنج ها برده ام

به ردای دوستی حیله ها دیده ام

و از درد این چنینم

سالها به خویشتن ِ خسته ی خود

پیچیده ام

نه سر بر آستان ِ دیگری نهاده ام و

نه چشم به اندرون ِ کسی دوخته ام

لیک از هر آنچه نزدیک تر که تصورم نبود

خطرها شنیده و رنج ها برده ام

گاه دوست را به گوی تو چوگان زدم

و تو را به مرحمتِ دوست آزموده ام

و از اندوه ِ هر دوی این خرابی

خود را به دار ِ درد آویخته ام . .

و حال , هم در ردای دوستی

به دیوانه ای مانندم

که می بیند و

به نظر , هیچ نمی فهمد. .

 

 

مصوم عباسی

 

/.

 

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٤
تگ ها :

که گرد دل بتکانی

پنجره که بگشایم به جهان

جز از تو

خبری نمی خواهم .

به نسیم بسپارید

می وزد اگر به سمت خانه ام

از آن سو بیاید

که او گذشته است . .

از راه می رسی

و من حتی

به گرد راهت

دل خوش داشته ام . .

 

مصوم عباسی

 

/.

 

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :

طریق خطر

می پذریم و می ایستم
و اینبار
بار تمام هستی را
به جان در برمی کشم
به سقوط نه
به تحمل و دوباره ماندن خیره می شوم
می خواهم تمام راه مانده
از فکر برف و سوز سرما
به خود بلرزم
اما ترس
هرگز زندانی سکوت سینه
نکند مرا
می ایستم و می پذیرم
اینبار
تمام باری که بر دوش نگرفتی
و به دوش برمیکشم
تمام راه را
بی هیچ لحظه
نگاهی
به پشت سر

 

پ.ن : تو راه راحت جان گیر و من مقام مصاف

تو جای امن و امان گیر و من طریق خطر  - شاملو -

 

مصوم عباسی

 

/.

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :

که نمی خندی . .

تبسم را مگر جز تصورِ

به لب برنشسته لبخند تو

فراتر , بهانه ای می باید ؟!

و این بغض بی امان را

مگر

جز وحشت به دار آویخته  لبخندت

علتی هست ؟

 

مصوم عباسی

 

/.

 

 

 

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٤
تگ ها :

وقتی نمی توان نوشت . .

 

 

کنجی دارد اتاق

برای بغل گرفتن زانوها

ردیفی دارد قفسه کتابها

برای تمام حرف های نگفته ی این سالها

میان دفاتر و نسخه های دستی

میان کتب درسی و غیر درسی

جیبی دارد لباس

برای بی آغوشی دست ها

و بلندای روسری

برای بغض های بی هوا

ردیف و قافیه ای برای شعر

و شعر هایی تنها برای نوشتن تو

و تو , برای نخواندن و بی خبری از تمام این سالها . .

 

مصوم عباسی

 

/.

 

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

خلاصه هر چه اشتباه . .

چیزی نیست

نه حرفی شنیده ام

نه بغضی باز سرم را به دیوار ها مجاور کرده

فقط , چیزی در من به تنگی لبخند خلاصه شده

چیزی شبیه درد هزار باره زاییدن و مرده به دنیا آمدن

دیگر دست کشیدم

از خلاصه هر چه اشتباه و باور هرچه دروغ

مگر آدمی , تا کجای ماجرای مرگ تاب ایستادن دارد

لحظه ای را متصور شو

که مرگ در چشم های کسی داد می زند

مرگ اینجاست

درست , در زاییدن تو و مرده به دنیا آوردنت هربار

دست کشیده ام از احساس داشتنت

دست کشیده ام از بوی خنده و شوق آغوش

چیزی نیست

گاهی باید حرف هایی را بی صدا خورد

گاهی درد را باید بغل گرفت

چیزی نیست

گمان ِ بد به لبخند تنگ ِ من مبر . .

 

مصوم عباسی !

 

/.

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩۳
تگ ها :

محکم گرفته بودم ! . .

دنیا تبر برداشته بود خراب ات کند

محکم گرفتم ات . .

خودت تبر شدی و زدی به ریشه

محکم گرفتم ات . .

حالا این منم

با یک دست تبر می زنم

با دست دیگرم 

محکم گرفتم ات . .

 

پ.ن : " من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد . . "

مصوم عباسی !

/.

 

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩۳
تگ ها :

تلخ نشو

دارم میان نوشته هایم , جایی دنبال چیزی می گردم

چیزی که مثلا هوای رفتن , آواز نیامدن

دارم دنبال حتی واژه ای که گفته باشم خداحافظ

و دیگر پشت سر را به پشت سر وانهاده باشم , می گردم

چرا هر جا از تو گفته ام , دل ضعفه حضور بوده و

کش و قوس دلتنگی های بی وقفه آدمی . .

چرا هر بار که به ادعای رفتن برخاسته ام

زمین , سخت مرا گرفته و نگاه تو رهایم نکرده

چرا تا دست به زانو می زنم که بلند شوم

دست تو زانویم را گرفته

حالا هرچه می گردم میان نوشته هایم جایی نیست

که حرف رفتن باشد و تقلای ماندن از آسمان نباریده باشد

. . بگذریم از اینهمه کتمان

بیا باور کنیم , حال تو خوب است

بیا دلهره تنها شدنت را بگیر

بیا دلواپسی هایم را ببر

دارم از دور خیره نگاهت می کنم و دلم شُره می کند

بیا دست روی چشم هایم بگذار و بشمار تا چند . .

تا چند نرسیده تو رفته ای !

تا چند نرسیده تو رفته ای ؟؟!

دارم می روم و دست هایم دلواپس انگشتانت می ماند

می روم و سرم دل آشوب شانه هایت

می روم و  . .

هرکه آمد بگو با دل ِ سیر تماشایت کند

بگو , خوب مزه کند صدای خنده و شوق تبسم ات را

هر که آمد بگو . .  دستم به هیچ کجای علاقه نرسید

حالا هم خیالم از دیوار خاطره افتاده . .

هر که آمد بگو , گلدان بی قرارم را گاهی بغل بگیرد

بگو که , نه هرگز او مرا دید و نه هرگز من او را بو کشیده ام

هرکه آمد بگو مراقب اندوه ِ صدساله ات باشد

مراقب شانه هایت باش , مراقب دلت  . .

دارد پاییز از من جلوتر می رود

دیدی این پاییز هم بی مهر , زرد شد ؟ . .

دیدی تمام پیش بینی هایم اشتباه بود ؟ . .

هنوز فشار دست و دلم که می افتد

تنها شیرینی

تصور لبخند توست که روبراهم می کند

تلخ نشو . .

 

 

پ . ن : " سعدیا گفتی که مهرش می‌رود از دل ولی . .مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد "

مصوم عباسی

 

/.

 

 

 

 

  
نویسنده : مصوم عباسی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد